حکایت

حکایت

نوشته های منی که تمام شده ام

Monday, October 10, 2005

توی مغز من شکم خرس ترکیده است

متن اول:
دست های باز بسته اند.

تراکم هستی،دچار روایت می شود

و خودی برتر از خود متن می بندد.

روایت فراتر می رود از روایت

و معنای سنگینی

در سنگینی هستی

در روایت خود- ارجاع خود

دروغ مرتبه ی دوم می شود.

دروغ مضاعف

گفت و گوی خویش با خود خویش در روایت.

همه ی این ها نیست

دنیا پهن می ماند

هم چنان گشاد

هم چنان گشاده

همه چیز می شود پر کاهی در هر چه باداباد

می شود سبکی در باد بر باد

تنها

به نیروی مشروط نخواستنی.

اینک

همبافت باز و بسته

سنگین یا سبک؟

متن دوم:

وقتی دیدم که دوان دوان می گریزد به دنبال اش رفتم تا از او عذرخواهی کنم:"نفرین به چهره تان اگر خاطره ای فراموش نشدنی در من باقی نگذاشته باشد."[کنوت هامسون--- رازها+تأکید روی نشانه ها از من است.]

متن سوم:

دوستان ام خوب می دانند که عادت ام نیست از اوضاع ام سرراست حرف بزنم.آن هایی هم که دوستان نزدیک تری اند تا حالا حتماً فهمیده اند که این عادت ام فقط روی کاغذ مرئی نمی شود.گاهی بهشان بر می خورد.لااقل این طور به نظر می رسد.رفاقت است دیگر.انتظار دارند معتمدم باشند.ولی مسئله اصلاَ این نیست.همه چیز کمی پیچیده تر از این حرف هاست.همین باعث می شود نتوانم بهشان حق بدهم.به هر حال،حالا که دارم می گویم.چند وقتی ست بد جوری می ترسم.از چیزی نه.به نظرم دارم همین طور پشت سر هم در چیزها می ترسم.در کنده کاری های توی خیابان ها،در داربست های ساختمان های تازه ساز،در تعمیرات کثیف هر جهنمی،واضح تر از همه در جمله ای که بین ما – منظورم از ما، من و توست –
به متن دوم معروف شده است ترسیده ام.بد جوری هم.این دچار واکنش ام می کند.ابتدای اینرسی نیستم.احساس حقارت می کنم.انگار امتداد قدرتی شده ام.هل می خورم.هل ام می دهند.مثل واژه ای که اول نیامده باشد.دیگر حتی راه و رسم عذرخواهی را هم فراموش کرده ام.باید نفرین کنم یا نه؟همه ی این ها به این فکر پرتاب ام می کند که ظاهراَ متنی باید بسته شود.متنی که من ابتدای دیالوگ اش نخواهم بود.من فقط راوی متن خواهم بود و چیزی که روایت می شود،من ام.امید وارم متن ام روات نازلی نشود.حتی اگر عاشقانه هم شد به درک.این مهم نیست.نازل نبودن اش خطیر است.به محض این که نقصی توی اش بیافتد،روایت ام نا تمام می ماند و من متن نمی بندم.من متنیت ام را از دست خواهم داد.آن وقت است که دیگر هیچ وقت نمی فهمم که آیا می شود بعد از واژه ی متن از عدد استفاده کرد یا نه؟مهم تر این که هرگز یاد نمی گیرم تفکر درباره ی متن می تواند به چیزی ختم بشود که از آن شروع نشده باشد؟
فعلاَ برای شروع بگویم:معشوق من همه ی سوژه است.تراکم دنیاست در مغز من.معشوق من،متن است.مثل من.خود من حتی.روایت متن ما،به نظر می رسد جنون باشد.خود من حتی.

متن چهارم؟:
اگر به جوابی یرسم،بار هستی کوندرا را دور می اندازم،دیالکتیک انزوای پاز را آتش می زنم و در مورد دست های بکت هم تصمیم می گیرم.


متن پنجم؟:
یکی از دوستان ام گلایه داشت که چرا آپدیت اش نمی کنم.این شد که مثل همیشه مزخرف از آب در آمد.به معنای دقیق کلمه همان لاطائلات همیشگی.آخر همیشه یک نفر هست که باهات حرف بزند تا ناچار بشوی بنویسی.خنده دار است.چیزی را می نویسی که قبلاَ نوشته شده.شاشیدم توی این نوشتن ها.

یاد آوری به ما:
هیچ وقت فرصت ام نشد این متن را ادیت کنم.

4 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 6:42 AM


Tuesday, June 07, 2005

یاد ایام

ایران پنجاه و هفت

ملتی ست که از دور

تنها یک جفت خایه ء درشت می نماید



بابا خایه هایش را با یک گرده نان داغ

تاخت می زند.

بابا خائن به اساطیر است

خائن به خایه است.



اساطیر دیکته می گویند

کودکان، تحریف شده، می نویسند:



بابا نان دارد

بابا نیازی به خایه ندارد

(این را بچه بوروژوا می نویسد)

بابا نان دارد

بابا خایه ندارد

(این را بچه خرده بوروژوا می نویسد)

بابا نان ندارد

بابا چی دارد که خایه داشته باشد؟

(این را بچه پرولتر می نویسد)



قصابان بلا تکلیف اند

نمی دانند با این میلیون میلیون جفت

خایهء بریده شده، چه کنند

می ترسند خاکش کنند

مبادا مردی از خاک بروید

می ترسند بسوزانندش

مبادا باد خاکستر پوش

دلیر شود



امروز میانهء میدان «انقلاب»

کرور کرور آدمیان بی خایه اند

شرمسار «اساطیر فقط خایه»



«کو آن پرچم سرخ بی باکی تان؟

کو آن پرچم سرخ انقلابی تان؟»



میانهء میدان، باد مخنث

سی میلیون جفت

دنبلان خونین پلاسیده را

به اهتزاز در می آورد...

نکته1:اگر بابا خایه هایش را با یک گرده نان داغ تاخت بزند،حتمآ خائن به اساطیر است-و خائن به خایه-ولی اگر پسر با نانوا روی تغار نانوایی همخوابه بشود،حتمآ می خواهد مراحل تاریخی را به ترتیب طی کند تا با این روش همهء نانواها را بکند.
نکته2:شعر از دوستم-آقای صادق نوابی-بود و از آدرس زیر کش رفته بودمش:
http://www.senior.persianblog.com/
(این را برای جلوگیری از سرقت ادبی گفتم)
نکته3:من کلآ استعداد شعر گفتن ندارم(از این بابت شانس آورده ام).
نکته4:فخری جان!تو خوبی.شازده تخمی شده
نکته5:به قول خسرو این شعر بسیار هوشمندانه است-حتی تا مغز استخوان-البته من فکر می کنم اتفاقی بوده.

4 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:58 AM


Sunday, May 01, 2005

دنیای وارونهء وارونه

تو ذات زنی

و من

در نهایت ساییدگی زانوان

بکارت ‍‍‍پاره شدهء مردانگی ام.

در اوج زنانگی ام ـــ تف شاگرد بر رد پای استاد ـــ

تقدیس گر دیونوسوس

از من روی می گرداند

ــــ استاد را با این شاگرد چه کار؟ ـــ


وقتی که دیوانگی لب فرو بسته

و پارگی ام سخن می راند

افسوس که ذات تو برای دیگری ست

و خلاف من برای تو.

3 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 9:50 AM


Sunday, April 17, 2005

عاشقانه ای از برشت

روزی از روزهای سپتامبر در پرتو ماه آبی
آرام زیر آلوبن جوان
او را
عشق خاموش رنگ پریده را
چون رویایی شیرین در بر گرفتم
و بالای سرمان در اسمان زیبای تابستان
ابری بود که دیری به آن نگریستم
بس سپید بود و دور
و همین که بار دیگر به بالا نگریستم
رفته بود.
از آن روز،ماه ها
شناور بر آمده اند و آرام فرو شده اند
آلوبن ها را از جا کنده اند
و تو از من می پرسی،چه بر سر آن عشق آمد؟
به تو می گویم:به یاد نمی آورم
و یقینآ می دانم مرادت از این چی ست.
حتی چهره اش را هیچ به یاد ندارم
فقط این را می دانم:بوسیدمش.
و آن بوسه را نیز خیلی پیش تر از یاد می بردم
اگر آن ابر آن جا نمی بود.
هنوز این را می دانم و همیشه
در خاطرم خواهد ماند
که بس سپید بود و از آن بالا می آمد.
شاید آلوبنان هنوز هم بشکوفند
و آن زن شاید حالا هفتمین فرزندش را زاده باشد،
اما آن ابر فقط چند دقیقه ای شکفت و
چون بار دیگر به بالا نگریستم
با باد رفته بود.

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:32 AM


Thursday, April 14, 2005

سنگ صادق

نگاهم کن زائر

زمان درازی نگاهم کن

تا برای تو جالب شوم


سنگ گور طوری تراشیده شود که اگر دقت کنی آن را چهره ای می بینی.در اتاقک آرامگاه:یک عینک قدیمی ترک خورده،چشم کلاغ و سایهء صادق که در نگاه چیزی از انتظار می دید وقتی که می گفت:در تو انتظار نظر بازی است.

هفتاد سنگ قبر/ی.رویایی

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 5:11 AM


Sunday, April 10, 2005

بدون شرح

آتنا دهانش را باز کرد.من که کنارش نشسته بودم،انگشت اشارهء دست راستم را به دهانش نزدیک کردم.ولی حس غریبی باعث شد دستم را پس بکشم.آتنا نگاهم کرد و گفت:«قول میدم گاز نگیرم.»دوباره دهانش را باز کرد.به فکر افتادم که چرا به من قول داد؟من که چیزی نگفته بودم.طوری نگاهم کرد که فهمیدم منتظر است انگشتم را تو ی دهانش بگذارم.همان انگشتم را آهسته به طرف دهانش بردم.تازه بند اول انگشتم توی دهانش رفته بود که گزش دندان های تیز سفیدش را حس کردم.دستم را با سرعت عقب کشیدم.نگاه تندی به آتنا انداختم.با خنده گفت:«نترس.قول میدم دیگه گاز نگیرم.این دفعه فقط لب میگیرم.این جوری.»چشم هایش را بست و لب هایش را غنچه کرد.همان طور که دستم را سمت دهانش میبردم توی فکر بودم که چرا داشتم آن کار را میکردم.مگر دفعهء پیش قول نداده بود؟دستم میلرزید.چشم هایش هنوز بسته بودند.ولی من فکر میکردم که آتنا حتمآ می فهمد چیزی دارد به لب هایش نزدیک میشود.مطمئن بودم دچار آن حسی شده که با آن آدم سنگینی یک نگاه را روی انگشتش میفهمد.انگشتم که به لبش خورد،حرکت عضلات صورتش از نقطهء تماس بدن هایمان سرازیر شد توی تمام وجود من.انگار جزیی از زندگی ام،چیزی که به همهء جودم چسبیده باشد داشت از جای خودش در میرفت.میخواستم انگشتم را بیشتر توی دهانش فرو ببرم که صدای مهیار خشکم کرد.«آتنا فقط پنج سال و نیمشه.»سرم را برگرداندم طرف مهیار.زیر لب گفتم:«به درک.»

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 11:21 PM


Wednesday, February 23, 2005

زبان دانشگاه و دانشگاه زبان

الآن دیگر دو سال است که کارمان همین شده.هر کدام مان یک لیوان چای میخریم.مال من پررنگ است؛ولی او همیشه کمرنگ میخورد.میرویم سمت نیمکت ها.فرقی نمیکند کدام نیمکت به ما برسد.همه شان عین هم اند.گه گرفته و فکسنی.جایمان از قبل معلوم است.هر کدام شان که خالی باشد،من این طرف اش مینشینم و به روبرو نگاه میکنم.او هم آن طرف نیمکت،کمی متمایل به من مینشیند.هر وقت می آییم اینجا،همین طوری ست و ما الآن دو سال است که هر روز می آییم همین جا.
هین طور ساکت و بی حرف مینشینیم و چای میخوریم که یکهو من میزنم زیر خنده.از آن ور میگوید:"چرا میخندی؟"به طرف اش بر نمیگردم.فقط میگویم:"همهء آدمهایی که می آیند اینجا،نر و ماده های جفت شده اند.ولی ما دو نفر،هر دویمان..."معصومانه میگوید:"از سوء تفاهم زبانی نگو لطفاً"میخندم.میپرسد:"میدانی چرا هیچ وقت میانه ات..."وسط حرف اش میگویم:"نه".معنی نه بین ما استحاله شده است به "خودت بگو".فکر میکنم شاید بد نباشد نظرش را بدانم.انگار که از قبل به سؤال خودش فکر کرده باشد،بلافاصله میگوید:"به خاطر اخلاق ات".در مورد اخلاق ام خیلی حساس ام.میپرسم:"اخلاق یا رفتار؟"جواب میدهد:"رفتار".چای ام را سر میکشم.سیگاری آتش میزنم و میگویم:"خب.اشکالی ندارد."میخواهد چیزی بگوید.مهلت نمیدهم.بر میگردم به طرف اش."میدانی رابطه چی ست؟یک مشت رفتار".اینطور که سر تکان میدهد یعنی ادامه بده.دستی را که سیگار تویش است در هوا حرکت گنگی میدهم.:"حالا میدانی اساس رفتارهای این آدمها را چه چیزهایی میسازد؟"باز هم سر تکان میدهد؛این بار یعنی نه؛و نه بین ما استحاله شده است به خودت بگو.دود سیگار را بیرون میدهم و میگویم:"دو چیز.پول و سکس"میگوید:"منظور؟"از خنگی اش دلخور میشوم.داد میزنم:"پول یعنی کیر کلفت.یعنی آ.ه،یعنی تو.یعنی اینکه کونی هم میتواند دوست پسر خوبی باشد.فقط باید همهء کس و شعرهایش تایید بشود.سکس هم یعنی همین هایی که داری میبینی.همه شان جنده اند.فقط یکی را میخواهند که باهاشان بلاسد و تمام روز بلیسدشان.یعنی الف،پ،الف.عین،یعنی تو.این هایی که هر دختری میبینند،دلشان میخواهد و نسبت به همه شان احساس مسئولیت میکنند.مبادا یکی شان کمتر لیس بخورد و نم اش کمتر بشود.دختر از نگاه هرزه قند توی دلش آب میشود.همه شان از بیخ و بن لاشی اند."میگوید:"خب،تو هم نگاه کن.لیس بزن."نگاهش میکنم.سرش را پایین می اندازد.بلند میشوم که بروم.میگوید:"کجا؟ناراحت شدی؟"سرم را بر میگردانم به طرف اش.فیلتر سیگار را پایین می اندازم و پا میگذارم رویش.سرم گیج میرود.چای خیلی تلخ بود.میگویم:"من؟نه.هیچ وقت."

5 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:23 AM


Monday, February 14, 2005

خواهر دو قلو

امروز بیستمین ولنتاینی ست که برایم فرقی نمیکند که ولنتاین است.با روزبه حرف میزدم.میگفت:"سیگار میکشی،بد دهن هم که هستی،اخلاق خوبی هم که نداری."خب.هنوز آنقدر خرفت نشده ام که منظورش را نفهمم.باشد.تو بگو من دارم گه زیادی میخورم.فخری جان!من میدانم.تو خوبی.شازده تخمی شده.اصلاً من از آن آدم جهنمی های قرمز توی زمین هستم که چنگک توی دستشان میگیرند و به کون ملت میکنند.ولی این شیطان خبیث،یک سؤال که حق دارد بپرسد.توی این دنیا دختری پیدا نمی شود که سیگار برایش مهم نباشد،با فحش سر کیف بیاید وکمی هم مازوخیست باشد تا از من سادیسمی خوشش بیاید؟آرین می گوید:"این طور دختری،هر شب دست یک نفر است."اگر راست گفته باشد،من بیچاره می شوم.همه اش تقصیر بابا ننه ام است.من از همان اولش هم بد شانس بودم که یک خواهر دو قلو نداشتم که لا اقل چند ماهی از حسن همجواری اش استفاده می کردم و خودم را به او می چسباندم.فکر می کنم باید چند طبقه بالا بروم.زنگ در حوری را بزنم.کاش حوری توی بغل خدا نخوابیده باشد

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 5:03 AM


Saturday, February 12, 2005

نوشتار

آدم وقتی دردی دارد که فقط مال خودش است،کم کم برای دیگران سخت میشود.همه اش حرف میزند و هیچکس هم حرفهایش را نمیفهمد.احساس میکند که درد تازه ای هم به دردهای قبلی اش اضافه شده است.وقتی حس میکند که کسی زبان اش را نمی فهمد،بدجوری می سوزد.این دیگر برای اش حکم تیر خلاص را دارد.آخرین رمقش را می گیرد.نفسش را می بردو کسی را که دیگر جنازه ای بیشتر نیست،توی خودش مچاله می کند.ناچار می شود زبان به دهان بگیرد.اما تا می آید لال بشود و دیگر چیزی نگوید،می بیند که دارد می ترکد.انگار در وجود مردهء مچاله شده اش چیزی هست که می خواهد پوست اش را بترکاندومغزش را ترک بدهد.سر دراز کند و خودش را لخت و عور بیرون بیاندازد.بیرون بیاید و روی نعش آدم بخزد.به گذشته فکر کند و غمگین بشود.دهان باز کند و یکنفس برقصد و بدن عریان اش را نمایش بدهد.گره ای که تمام خواسته اش فقط این است که همانطور لخت روی اولین کسی که می بیند،بیافتد.برای اش فرقی نمی کند.پسر،دختر،پدر،مادر،خواهر،دوست،دشمن.فقط می خواهد یکی را پیدا کند و تا حد مرگ کتک اش بزند.صدای ضجه هایش را بشنود و از ناله های اش به قهقهه بیافتد.زورکن اش کند و خودش را به زور توی شکم اولین نفر بچپاند.میخواهد سوهان بشود و مغز آن اولین کس را حسابی بسابد.وقتی دمل در همان نطفه گاهش سر وا کرده باشد و چرک آب و کثافت اش را توی رگ و پی آدم ریخته باشد،وقتی گفتن ها هم افاقه نکرده باشند،آنوقت است که آدم به سرش می زند که بنویسد.ولی وقتی کسی به تخمش هم نمیگیرد که عقدهء لختی در وجود آدم هست که لابلای همهء عصبها ریشه دوانده،آدم فقط میتواند برای دل خودش بنویسد.مینویسد،برای اینکه توی انباری خودش دق نکرده باشد.دیگران خیلی پیشترها بی اهمیت شده اند.همه برایش از کری مرده اند.مینویسد،باز هم کسی چیزی سر در نمی آورد.کوتاه یا بلند نوشتنش هم فرقی نمیکند.کوتاه که باشد،یکی پیدا میشود که وجب میگیرد و میگوید که از این قدر کمتر حتماًاز بیخ و بن کس و شعر است.بلندش هم حوصلهء دیگران را سر میبرد.فکر میکنید این چیزها برای کسی که ناچار شده است بنویسد،مهم است؟اصلاً.باور کنید به تخمش هم نیست.همین قدر برایش کافی ست که تعفنی را که لابلای چین و چروکهای مغزش جمع شده بود،روی کاغذ ریخته است.برای اینکه به کثافتها مجال داده باشد که بخزند و بروند یکی را بکنند.میداند که هر کاری بکند،دیگران دست دارند و وجب کردن هم بلدند.درد مال خودش است که توی زیرزمینش دارد مینویسد.دیگران فقط وجب میگیرند و مزخرف میگویند و هیچ کدام شان هم هیچوقت نمی فهمند که آدم دیگر حوصلهء جواب دادن هم نداشته که شروع به نوشتن کرده است.دیگر حوصلهء دفاع کردن هم نداشته است،از بس که چیزی برایش نمانده که بخواهد مدافعش باشد.
سلام!تو هم به حرفهای من فکر نکردی؟تو هم من را ندیدی؟ترسیدی به خودت فشار بیاوری و مغزت از کونت بیرون بریزد؟من را هم قاطی میلیاردها نفر دیگر کردی؟من را هم بردی روی همان کفه ای وزن کردی که میلیاردها آدم دیگر را هم همان جا میبری؟
حالم به هم خورد.تو هیچ وقت برای من کیک نپخته ای.چون همیشه همهء جمله هایم را تمام کرده ام و جای صفتها را گل نگرفته ام.عوضش من هم روی همهء کیکهایی که تا حالا پخته ای،بالا می آورم.براوو!روی خودت هم می رینم و توی دهانت می شاشم.این هم از خداحافظی من.
وقتی آدم دهان باز میکند که حرص خوردنش را داد بزند،میگویند مزخرف نگو،دیگر خواب از چشمانش می پرد.این هاست که آدم را بیچاره میکنند.آدم ناچار میشود که بنویسد.بعد هم کسی نمیفهمد

1 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 9:13 AM


Sunday, February 06, 2005

یاد

یاد باد آن گل سرخی که در این خانه دمید
چند روزی به دل زخمی ما،زخمه کشید


(بیتی بود از یکی از دوستان فراز که اسمش را فراموش کرده ام)

3 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 11:54 PM


باور کن!عذاب

زندگی از آنجایی شروع به گه شدن میکند که کسی اشکهای آدم را نمیفهمد.مدتیست روی نوشتهء طنزی با عنوان بابای ملی کار میکنم،چیز خوبی شده،بخاطر یکی از دوستانم که غمی دارد،فعلاً نمینویسمش.کاش دیگر هیچوقت غمگین نشود

2 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 4:22 AM


Saturday, February 05, 2005

بی دلیلی

کم کم دارم از این نوشتنها خسته میشوم.این همه نوشتن،وقتی کسی زبانم را نمی فهمد،به چه دردم میخورد؟اگر میخواهم خودم را یکجوری خالی کنم،نوشتن روی کاغذ برایم بهتر نیست؟اینجا انگار غمی بیشتر دارم

3 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 7:05 AM


Thursday, February 03, 2005

صندلی

ببخشید خانم،این صندلی که شما روش نشستین...چطور بگم؟ببینید،امیدوارم بهتون بر نخوره،راستش این صندلی...هوم...این صندلی منه.بله،بله،خود شما.خوب،البته.اینو قبول دارم که اون وقتی که شما نشستین روش من اینجا نبودم.این که معلومه خانوم عزیز،چون اگه اینجا بودم دیگه الان شما روش نبودین،اون وقت باید مینشستین رو پاهای من.چی؟من بی ادبم؟من فقط چند لحظه رفتم توالت،وقتی هم برگشتم دیدم شما روی صندلی من جا خوش کردین،این کجاش بی ادبیه؟نه خانوم،حرفام هم ایرادی نداره.بی ادب شمایین که همین الان که فهمیدین اینجا جای منه،جلو روی خودم این آقا رو هم دعوت کردین بشینه کنارتون.تو دیگه چی میگی مرتیکه؟به تو چه ربطی داره؟وای خداجون،گیر چه دیوونه هایی افتادم!به درک.این صندلی هم مال شما دو تا.اصلاً همه چی مال خودتون.چی؟کی؟هوم...آ...آره،آره،چطوری تو پسر؟میدونی چند وقته همدیگه رو ندیدیم؟کلی دنبالت گشتم،باور کن.خانوم خواهش می کنم،بفرمایید بشینید،خواهش میکنم

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 3:15 AM


Wednesday, February 02, 2005

داوری

قضاوت کردن دارد حالم را به هم میزند.کسی که میگوید کارت درست است،بعد از این ناچار است همه اش از تو خوب بگوید(به خاطر خودش) و کسی که میگوید غلط است اصلاً این حق را ندارد.چون ارزشگذاری اش یک چیز دیگریست

1 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:21 AM


Tuesday, February 01, 2005

همین

تاریکی,سکوت,کلام,موسیقی آهسته,نور کم,کلام,موسیقی بلند,نورشدید,یک ضربهء طبل,سکوت

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 8:44 AM


Sunday, January 30, 2005

آخر

خداحافظی اش به کار پسر نمی آمد.فقط دوست داشت دختر برایش دستی تکان بدهد.ولی وقتی دست دختر حرکتی نکرد،پسرهمهءحرفهایش رافراموش کرد

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 8:25 AM


Saturday, January 29, 2005

همه

مقدمه
سالنامه،صفحه،فاصله،تهران،گمشده،آگهی،علامت سؤال
دوری،زاهدان،دوباره،علامت سؤال
برزخ،راه،علامت سؤال
شک،ترس،شاید،جواب،یک راه،حرف،گفتن،نتیجه،جواب،شکستن،علامت سؤال
نه،آری،نه،حتی،شکل،ساخته شدن،برزخ،راه،اطمینان،علامت سؤال
گفتن،تمام،کاناپه،راحت،لم،علامت سؤال
جمله،قالب،فهم،واژه،صدا،سوء،گفتن،رفتار،ابراز،براهنی،علامت سؤال
نقطه،نقطه،واقعاًَ
روزهای سخت و خوبیست.خوبیست؟بیشتر از قبل با مارکز مشکل پیدا کرده ام.گفتن سخت است؟نه چندان.نه چندان؟
اینقدر که گابیتو راحت میگوید،فکر میکنم یک جای کارش می لنگد.می لنگد؟فکر میکنم.فکر میکنم؟
مؤخرهء یک:این نوشته ها را اگر دوست داشتید بگویید مزخرف اند.مهم نیست.باور کنید.میکنید؟بکنید.تا ابد
فقط خواهشی از روزبه دارم.اگر متن را نفهمیدی من را به آن ته تبعید نکن.کردی هم کردی.مهم نیست.فعلاَ که همه دارند میکنند
مؤخره ء دو:این متن اروتیک نبود
مؤخره ء سه:مؤخره ء یک جزء متن بود
مؤخره ء چهار:مقدمه جز ء متن نبود
مؤخره ء پنج:توی کل دنیا،فقط این متن اروتیک نبود

4 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 9:04 PM


Thursday, January 27, 2005

بیمار

جیمز جویس میگوید:هرکس هر چه مینویسد(یا هر اثر هنری دیگری خلق میکند)،در واقع زندگی خودش را نوشته است.(یا خلق کرده) البته منظورش الزاماُ یک اتوبیوگرافی نیست،بلکه منظور تاثیر زندگی شخصی در آثار است.دیشب توی کافه گودو ،من شده بودم یک بیمار روانی که میشد در موردش حرف زد و این بیمار روانی،مرضش در عقایدش بود.من که این طور فهمیدم.شایدهم اشتباه کرده باشم،آخر من یک بیمار روانی بودم

2 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:28 AM


Tuesday, January 25, 2005

راه حل

همین روزها میفروشم اش.می خواهم با زنم راحت زندگی کنم.تازگیها فهمیده ام زنم فاسق ‍‍‌‌مایه داری دارد

4 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:29 AM


Thursday, January 20, 2005

توجیه

از بس این چند وقته تنبلی کرده ام,کلی از خودم عقب مانده ام.باید خیلی دیر کرده باشم.ساعت چه سریع می گذرد.به پدرم بگویم کجا بودم؟آها,فهمیدم!میگویم توی راه عاشق شده بودم

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 4:43 AM


زن

زن را کنار پنجره دیدم
نشسته بود روی تراس
.موهایش را می بافت
زن را در آشپزخانه دیدم
پیش بند بسته بود
.ماهی می پخت
زن را روی تخت دیدم
عرق کرده بود
.خواب می دید
م.هاتف/کارنامه/46-47

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 4:29 AM


Tuesday, January 18, 2005

آغاز

تمام وجودم که قد کشید سرِِم را بالا گرفتم
،و آنگاه من از درون وجودم
،و من از بیرون وجودم
«با احساسی که میگفت:«آغاز شب
نگاهش کردم،چشم در چشم وجودم
.آیینه ای که فریادم میزد
وجودم از التهاب سرخ
.و از خشم رگ بر گردنم هویدا
پوست تمام وجودم مثل پوست مار شده بود
.و من ماری آمادهء گزیدن
.شب آغاز شده بود
.و شب آغاز بود
.و تمام من میگزید

2 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 1:41 PM


یک طرح

اتومبیلها از کنارش می گذرند, پر از سرنشینانی که نامهایشان سخت است و جمله هایشان فعل ندارد و نقاش خوب, خوشحال است که پیاده است

3 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 5:16 AM